تبلیغات
امام علی - علی (ع) در هنگام بعثت
جمعه 2 بهمن 1388

علی (ع) در هنگام بعثت

   نوشته شده توسط: زهرا لک    

پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم از دوران جوانى غالبا از اجتماع پلید آنروز كناره گرفته و بطور انفراد بتفكر و عبادت مشغول بود و در نظام خلقت و قوانین كلى طبیعت و اسرار وجود مطالعه میكرد،چون به چهل سالگى رسید در كوه حرا كه محل عبادت و انزواى او بود پرتوى از شعاع ابدیت ضمیر او را روشن ساخته و از كمون خلقت و اسرار آفرینش دریچه‏اى بر خاطر او گشوده گردید،زبانش بافشاى حقیقت گویا گشت و براى ارشاد و هدایت مردم مأمور شد.محمد صلى الله علیه و آله و سلم از آنچه میدید بوى حقیقت میشنید و هر جا بود جستجوى حقیقت میكرد،در دل خروشى داشت و در عین حال زبان بخاموشى كشیده بود ولى سیماى ملكوتیش گویاى این مطلب بود كه:

در اندرون من خسته دل ندانم چیست‏
كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است

مگر گاهى راز خود بخدیجه میگفت و از غیر او پنهان داشت خدیجه نیز وى را دلدارى میداد و یارى میكرد.چندى كه بدین منوال گذشت روزى در كوه‏حرا آوازى شنید كه (اى محمد بخوان) !

چه بخوانم؟گفته شد:

اقرا باسم ربك الذى خلق،خلق الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم،الذى علم بالقلم،علم الانسان ما لم یعلم... (1)

بخوان بنام پروردگارت كه (كائنات را) آفرید،انسان را از خون بسته خلق كرد.بخوان بنام پروردگارت كه اكرم الاكرمین است،چنان خدائى كه بوسیله قلم نوشتن آموخت و بانسان آنچه را كه نمیدانست یاد داد.

چون نور الهى از عالم غیب بر ساحت خاطر وى تابیدن گرفت بر خود لرزید و از كوه خارج شد بهر طرف مینگریست جلوه آن نور را مشاهده میكرد،حیرت زده و مضطرب بخانه آمد و در حالیكه لرزه بر اندام مباركش افتاده بود خدیجه را گفت مرا بپوشان خدیجه فورا او را پوشانید و در آنحال او را خواب ربود چون بخود آمد این آیات بر او نازل شده بود.

یا ایها المدثر،قم فانذر،و ربك فكبر،و ثیابك فطهر،و الرجز فاهجر،و لا تمنن تستكثر،و لربك فاصبر. (2)

اى كه جامه بر خود پیچیده‏اى،برخیز (و در انجام وظائف رسالت بكوش و مردم را) بترسان،و پروردگارت را به بزرگى یاد كن،و جامه خود را پاكیزه دار،و از بدى و پلیدى كناره‏گیر،و در عطاى خود كه آنرا زیاد شمارى بر كسى منت مگذار،و براى پروردگارت (در برابر زحمات تبلیغ رسالت) شكیبا باش.

اما انتشار چنین دعوتى بآسانى ممكن نبود زیرا این دعوت با تمام مبانى اعتقادى قوم عرب و سایر ملل مخالف بوده و تمام مقدسات اجتماعى و دینى و فكرى مردم دنیا مخصوصا نژاد عرب را تحقیر مینمود لذا از دور و نزدیك هر كسى شنید پرچم مخالفت بر افراشت حتى اقرباء و نزدیكان او نیز در مقام طعن و استهزاء در آمدند.در تمام این مدت كه حیرت و جذبه الهى سراپاى وجود مبارك آنحضرت را فرا گرفته و بشكرانه این موهبت عظمى بدرگاه ایزد متعال سپاسگزارى و ستایش مینمود چشمان درشت و زیباى على علیه السلام او را نظاره میكرد و از همان لحظه اول كه از بعثت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم آگاه گردید با اینكه ده ساله بود با سلام گرویده و مطیع پیغمبر شد و اولین كسى است از مردان كه به آنحضرت گرویده است و این مطلب مورد تصدیق تمام مورخین و محدثین اهل سنت میباشد چنانكه محب الدین طبرى در ذخائر العقبى از قول عمر مى‏نویسد كه گفت:

كنت انا و ابو عبیدة و ابوبكر و جماعة اذ ضرب رسول الله (ص) منكب على بن ابیطالب فقال یا على انت اول المؤمنین ایمانا و انت اول المسلمین اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى. (3)

من با ابو عبیدة و ابوبكر و گروهى دیگر بودم كه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بشانه على بن ابیطالب زد و فرمود یا على تو از مؤمنین،اولین كسى هستى كه ایمان آوردى و تو از مسلمین اولین كسى هستى كه اسلام اختیار كردى و مقام و نسبت تو بمن مانند مقام و منزلت هارون است بموسى.

همچنین نوشته‏اند كه بعث النبى صلى الله علیه و آله یوم الاثنین و اسلم على یوم الثلاثا . (4)

یعنى نبى اكرم صلى الله علیه و آله و سلم روز دوشنبه بنبوت مبعوث شد و على علیه السلام روز سه شنبه (یكروز بعد) اسلام آورد.و سلیمان بلخى در باب 12 ینابیع المودة از انس بن مالك نقل میكند كه حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:

صلت الملائكة على و على على سبع سنین و ذلك انه لم ترفع شهادةان لا اله الا الله الى السماء الا منى و من على. (5)

یعنى هفت سال فرشتگان بر من و على درود فرستادند زیرا كه در اینمدت كلمه طیبه شهادت بر یگانگى خدا بر آسمان بر نخاست مگر از من و على.

خود حضرت امیر علیه السلام ضمن اشعارى كه بمعاویه در پاسخ مفاخره او فرستاده است بسبقت خویش در اسلام اشاره نموده و فرماید:

سبقتكم الى الاسلام طفلا
صغیرا ما بلغت او ان حلمى (6)

بر همه شما براى اسلام آوردن سبقت گرفتم در حالیكه طفل كوچكى بوده و بحد بلوغ نرسیده بودم.علاوه بر این در روزى هم كه پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بفرمان الهى خویشان نزدیك خود را جمع نموده و آنها را رسما بدین اسلام دعوت فرمود احدى جز على علیه السلام كه كودك ده ساله بود بدعوت آنحضرت پاسخ مثبت نگفت و رسول گرامى صلى الله علیه و آله و سلم در همان مجلس ایمان على علیه السلام را پذیرفت و او را بعنوان وصى و جانشین خود بحاضرین مجلس معرفى فرمود و جریان امر بشرح زیر بوده است.

چون آیه شریفه (و انذر عشیرتك الاقربین) (7) نازل گردید رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرزندان عبد المطلب را در خانه ابوطالب گرد آورد و تعداد آنها در حدود چهل نفر بود (و براى اینكه در مورد صدق دعوى خویش معجزه‏اى بآنها نشان دهد) دستور فرمود براى اطعام آنان یك ران گوسفندى را با ده سیر گندم و سه كیلو شیر فراهم نمودند در صورتیكه بعضى از آنها چند برابر آن خوراك را در یك وعده میخوردند .

چون غذا آماده شد مدعوین خندیدند و گفتند محمد غذاى یك نفر را هم آماده نساخته است حضرت فرمود كلوا بسم الله (بخورید بنام خداى) پس از آنكه‏از آن غذا خوردند همگى سیر شدند !ابولهب گفت هذا ما سحركم به الرجل (محمد با این غذا شما را مسحور نمود) !

آنگاه حضرت بپا خواست و پس از تمهید مقدمات فرمود:

یا بنى عبد المطلب ان الله بعثنى الى الخلق كافة و بعثنى الیكم خاصة فقال (و انذر عشیرتك الاقربین) و انا ادعوكم الى كلمتین،خفیفتین على اللسان و ثقیلتین فى المیزان،تملكون بهما العرب و العجم و تنقاد لكم بهما الامم،و تدخلون الجنة و تنجون بهما من النار:شهادة ان لا اله الا الله و انى رسول الله،فمن یجیبنى الى هذا الامر و یوازرنى علیه و على القیام به یكن اخى و وصیى و وزیرى و وارثى و خلیفتى من بعدى.

اى فرزندان عبد المطلب خداوند مرا بسوى همه مردمان مبعوث فرموده و بویژه بسوى شما فرستاده (و درباره شما بمن) فرموده است كه (خویشاوندان نزدیك خود را بترسان) و من شما را بدو كلمه دعوت میكنم كه گفتن آنها بر زبان سبك و در ترازوى اعمال سنگین است،بوسیله اقرار بآندو كلمه فرمانرواى عرب و عجم میشوید و همه ملتها فرمانبردار شما شوند و (در قیامت) بوسیله آندو وارد بهشت میشوید و از آتش دوزخ رهائى مى‏یابید (و آنها عبارتند از) شهادت به یگانگى خدا (كه معبود سزاوار پرستش جز او نیست) و اینكه من رسول و فرستاده او هستم پس هر كس از شما (پیش از همه) این دعوت مرا اجابت كند و مرا در انجام رسالتم یارى كند و بپا خیزد او برادر و وصى و وزیر و وارث من و جانشین من پس از من خواهد بود.

از آن خاندان بزرگ هیچكس پاسخ مثبتى نداد مگر على علیه السلام كه نا بالغ و دهساله بود .

آرى هنگامیكه نبى اكرم در آنمجلس ایراد خطابه میكرد على علیه السلام كه با چشمان حقیقت بین خود برخسار ملكوتى آنحضرت خیره شده و با گوش جان كلام او را استماع میكرد بپا خاست و لب باظهار شهادتین گشود و گفت:اشهد ان لا اله الا الله و انك عبده و رسوله.دعوتت را اجابت میكنم و از جان و دل بیاریت بر میخیزم.

پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود یا على بنشین و تا سه مرتبه حرف خود را تكرار فرمود ولى در هر سه بار جوابگوى این دعوت كس دیگرى جز على علیه السلام نبود آنگاه پیغمبر بدان جماعت فرمود این در میان شما برادر و وصیى و خلیفه من است و در بعضى مآخذ است كه بخود على فرمود:انت اخى و وزیرى و وارثى و خلیفتى من بعدى (تو برادر و وزیر و وارث من و خلیفه من پس از من هستى) فرزندان عبد المطلب از جاى برخاستند و موضوع بعثت و نبوت پیغمبر را مسخره نموده و بخنده برگزار كردند و ابولهب بابوطالب گفت بعد از این تو باید تابع برادر زاده و پسرت باشى.آنروز را كه پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم بحكم آیه و انذر عشیرتك الاقربین خاندان عبد المطلب را به پرستش خداى یگانه دعوت فرمود یوم الانذار گویند. (8)

برخى از اهل سنت براى اینكه موضوع ایمان آوردن على علیه السلام را در یوم الانذار و همچنین پیش از آن بى اهمیت جلوه دهند میگویند درست است كه اسلام و ایمان على كرم الله وجهه بر همه سبقت داشته و ابوبكر و سایرین پس از او ایمان آورده‏اند اما چون على علیه السلام در آنموقع كودك نابالغى بوده و تكلیفى هم بعهده نداشته است لذا ایمان او از روى عقل و منطق نبوده بلكه یك تقلید كودكانه است در صورتیكه ابوبكر و عمر و دیگران از نظر سن و عقل در تكامل بوده و فهمیده و سنجیده به پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم ایمان آورده بودند و پر واضح است كه ایمان از روى عقل و تحقیق بر ایمان تقلیدى كودكانه برترى دارد!

در پاسخ این اشكال میگوئیم كه قیاس نمودن على علیه السلام با دیگران باصطلاح منطقیون قیاس مع الفارق است و آنانكه چنین اشكالاتى را پیش كشیده‏انداز اینجهت است كه بقول مولوى كار پاكان را قیاس از خود گرفته‏اند اولا بلوغ از نظر سن در احكام شرعیه است نه در امور عقلیه،و ایمان بخدا و یگانگى او و تصدیق رسالت از امور عقلى است نه از تكالیف شرعى ثانیا فزونى قوه ممیزه و عقل آدمى در سنین بالا كلیت ندارد و چه بسا كه كسى در سالهاى اولیه عمر عقل و منطقش قوى‏تر از دیگرى باشد كه در سنین چهل یا پنجاه سالگى بسر مى‏برد و مخصوصا كه چنین كسى داراى روح قدسى بوده و مؤید من جانب الله باشد چنانكه حضرت عیسى علیه السلام در حالیكه طفل نوزاد بود فرمود:

انى عبد الله اتانى الكتاب و جعلنى نبیا. (9)

(من بنده خدایم كه بمن كتاب آسمانى داده و مرا پیغمبر قرار داده است) و درباره حضرت یحیى علیه السلام نیز خداوند در قرآن كریم فرماید:

یا یحیى خذ الكتاب بقوة و اتیناه الحكم صبیا (10)

(اى یحیى بگیر كتاب توریة را به نیروى الهى و ما یحیى را در كودكى حكم نبوت دادیم) .

سید حمیرى در مدح حضرت امیر علیه السلام بدین مطلب اشاره كرده و گوید:

و قد اوتى الهدى و الحكم طفلا
كیحیى یوم اوتیه صبیا

یعنى همچنانكه به یحیى در كودكى حكم نبوت داده شد به على علیه السلام نیز در حالیكه طفل بود حكم ولایت و هدایت مردم داده شد.همچنین در داستان یوسف قرآن كریم فرماید:و شهد شاهد من اهلها. (11) آن شاهدى كه بر پاكى و برائت حضرت یوسف علیه السلام شهادت داد بنا بنقل مفسرین طفل خردسالى از كسان زلیخا بوده است.

ثالثا ایمان على علیه السلام مانند ایمان دیگران نبوده است زیرا ایمان او از فطرت سرچشمه میگرفت در صورتیكه ایمان دیگران (اگر هم از روى صدق بوده‏و نفاقى در بین نباشد) از كفر بایمان بوده است و آنحضرت طرفة العینى بخدا كافر نشده و پیش از بعثت نبوى فطرة موحد بود چنانكه خود آنجناب در نهج البلاغه فرماید:فانى ولدت على الفطرة و سبقت الى الایمان و الهجرة. (12) من بر فطرت توحید ولادت یافتم و بایمان و هجرت با رسول خدا بر دیگران سبقت گرفتم.)

حضرت حسین علیه السلام در روز عاشورا ضمن مفاخره بوجود پدرش بلشگریان عمر بن سعد فرماید :

فاطم الزهراء امى،و ابى‏
قاصم الكفر بدر و حنین‏
عبد الله غلاما یافعا
و قریش یعبدون الوثنین

فاطمه زهرا مادر من است و پدرم شكننده كفر است در جنگهاى بدر و حنین او خدا را پرستش كرد در حالیكه كودك نورسى بود و قریش دو بت لات و عزى را مى‏پرستیدند.

محمد بن یوسف گنجى و دیگران (مانند ابن ابى الحدید و محب الدین طبرى) از رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم نقل میكنند كه فرمود:

سباق الامم ثلاثة لم یشركوا بالله طرفة عین،على بن ابیطالب و صاحب یاسین و مؤمن آل فرعون فهم الصدیقون. (13)

سبقت گیرندگان بایمان در امت‏ها سه نفرند كه یك چشم بهمزدن بخداوند مشرك نشدند و آنها على بن ابیطالب و صاحب یاسین و مؤمن آل فرعون‏اند كه در ایمانشان راستگویانند.

رابعا قول و فعل پیغمبر براى ما حجت بوده و جاى هیچگونه چون و چرا نمیباشد زیرا خداوند درباره آنحضرت فرماید:

و ما ینطق عن الهوى،ان هو الا وحى یوحى. (14) یعنى پیغمبر از روى هوى و هوس سخن نمیگوید بلكه هر چه میگوید از جانب ما وحى منزل است .بنابر این اگر ایمان على از روى تقلید كودكانه بود نبى اكرم باو میفرمود یا على تو هنوز كودكى و بحد بلوغ و تكلیف نرسیده‏اى در صورتیكه نه تنها چنین حرفى را نزد بلكه ایمانش را پذیرفت و در همانحال وراثت و وصایت و خلافت او را نیز صریحا بعموم حاضرین گوشزده نمود،پس آنانكه چنین اشكالاتى را درباره سبقت ایمان على پیش آورده‏اند در واقع نه پیغمبر را شناخته‏اند و نه على را.

همچنین ارزش ایمان على علیه السلام را خداوند بهتر از همه میداند و در قرآن كریم از آن تجلیل فرموده است چنانكه به نقل مورخین و مفسرین عامه و خاصه هنگامیكه عباس بن عبد المطلب و شیبه برسم عرب مفاخره میكردند على علیه السلام بر آنها عبور فرمود و پرسید فخر و مباهات شما براى چیست؟

عباس گفت من سقایه حاجیان را بعهده دارم و مباشر آن هستم،شیبه گفت من خادم بیت هستم و كلیدهاى آن در نزد من است على علیه السلام فرمود فخر و مباهات از آن من است زیرا من مدتها پیش از شما ایمان آورده و باین قبله نماز خوانده‏ام چون هیچیك از آن سه تن زیر بر حرف دیگرى نمیرفت داورى پیش پیغمبر بردند تا در میان آنها حكم كند در اینموقع جبرئیل آیه زیر را آورد. (15)

أجعلتم سقایة الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن بالله و الیوم الاخر... (16)

آیا شما قرار دادید عمل كسى را كه حجاج را آب داده و یا عمارت و نگهدارى مسجد الحرام را بعهده دارد مانند عمل كسى كه بخدا و روز قیامت ایمان آورده است؟

بتصدیق عموم مورخین اول كسى كه بدعوت پیغمبر جواب مثبت داد و بخداایمان آورد على علیه السلام بوده و باز به نقل تاریخ نویسان شیعه و سنى در همان موقع پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم فرموده است كه:اولین كسى كه دعوت مرا بپذیرد پس از من جانشین من خواهد بود حال چرا این مطلب مورد قبول اهل سنت نیست باید از خود آنها پرسید و ما در بخش پنجم بحث مفصلى در پیرامون آن بعمل خواهیم آورد.

مطلب مهم و قابل توجه اینست كه اسلام و ایمان على علیه السلام را با اسلام دیگران نمیتوان قابل قیاس شمرد زیرا آنحضرت تنها بظاهر امر و یا بعلت قرابت و خویشاوندى با پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم ایمان نیاورده بود بلكه على علیه السلام از اوان رشد و بلوغ حتى از زمان كودكى شیفته جذبه حقیقت بود و در برابر آن،همه چیز را فراموش میكرد لذا نسبت به پیغمبر كه مظهر حقیقت بود فانى محض گشته و براى ترویج و اشاعه دین او جانبازى و از خود گذشتگى را بمرحله نهائى رسانید.

بجرأت میتوان گفت كه پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم فداكارتر از على علیه السلام كسى را نداشت و خدمات و فداكاریهاى على علیه السلام را در راه اعتلاى اسلام كسى نمى‏تواند انكار كند در تمام مواقف مشكل و بغرنج جان خود را سپر پیغمبر مى‏نمود و این فداكارى را از جان و دل مى‏پذیرفت.

از ابتداى طلوع اسلام پیغمبر اكرم هر روز با مخالفتهاى قریش مواجه شده و بعناوین مختلفه در اذیت و آزار او میكوشیدند تا سال 13 بعثت كه در مكه بود آنى از طعن و آزار قریش حتى از فشار اقوام نزدیك خود مانند ابو لهب در امان نبوده است در تمام اینمدت على علیه السلام سایه صفت دنبال پیغمبر راه میرفت و او را از گزند و آزار مشركین و از شكنجه و اذیت بت پرستان مكه دور میداشت و تا همراه آنحضرت بود كسى را جرأت آزار و ایذاء پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم نبود.

در طول مدت دعوت كه در خفا و آشكارا صورت میگرفت على علیه السلام از هیچگونه فداكارى مضایقه نكرد تا اینكه رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم نیز روز بروز در دعوت خود راسختر شده و مردم را علنا بسوى خدا و ترك بت‏پرستى دعوت میكرد و در نتیجه عده‏اى از زن و مرد قریش را هدایت كرده و مسلمان نمود اسلام آوردن چند تن از قریش بر سایرین گران آمد و بیشتر در صدد اذیت و آزار پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم در آمدند.

بزرگترین دشمنان و مخالفین آنحضرت ابوجهل و احنس بن شریق و ابوسفیان و عمرو عاص و عمر بن خطاب (17) و عموى خویش ابولهب بوده‏اند و صراحة از ابوطالب خواستار شدند كه دست از حمایت پیغمبر برداشته و او را اختیار قریش بگذارد ولى ابوطالب تا زنده بود پیغمبر را حمایت كرده و تسهیلات لازمه را در باره اشاعه عقیده او فراهم مینمود.

در اثر فشار پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم با عده‏اى از خویشان و یاران خویش سه سال در شعب ابیطالب (دره كوه) مخفى شده و یاراى آنرا نداشته‏اند كه خود را ظاهر كرده و آشكارا خدا را عبادت نمایند.

در كلیه این مراحل سخت و مشكل على علیه السلام همراه پیغمبر بود و اصلا این دو نفر چنان با هم تجانس روحى و اخلاقى داشتند كه زندگى آنها از هم غیر قابل تفكیك بود.

چون ظهور دین اسلام در مكه با این موانع و مشكلات روبرو شده و در مدت سیزده سال چندان پیشرفتى نكرده و تقریبا در حال وقفه و ركود بود ناچار بایستى اندیشه‏اى كرد و محیط مناسبى براى رشد و نمو نهال تازه اسلام پیدا نمود و همین اندیشیدن و جستجوى راه حل منجر به هجرت پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم گردید كه در فصل آتى توضیحات لازمه درباره آن داده خواهد شد.









 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر